<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>داستان های عاشقانه</title>
    <subtitle>با سلام امیدوارم از داستان ها خوشتون بیاد  لطفا بعد از خوندن هر داستان نظر خودتون رو بنویسید</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-25T02:46:03+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>عشق از دید دکتر شریعتی</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/170"/>
        <published>2011-08-20T16:08:55+01:00</published>
        <updated>2011-08-20T16:08:55+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/170</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;


یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارددوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
عشق طوفانی ومتلاطم است،دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
عشق جنون استو جنون چیزی جز خرابیو پریشانی ،ف</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/170"><![CDATA[&nbsp;
<DIV class=pad-mn>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><IMG class=aligncenter border=0 alt="ایران ناب" src="http://irannab.com/up/images/3idpk64pnabq2jgb5jg.jpg"><BR><SPAN id=more-955></SPAN></P>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">یک جوشش کور است</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">و پیوندی از سر نابینایی،</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">دوست داشتن پیوندی خودآگاه</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">واز روی بصیرت روشن و زلال.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و<BR>هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،<BR>دوست داشتن از روح طلوع می کند و<BR>تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،<BR>و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد<BR>دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق طوفانی ومتلاطم است،<BR>دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق جنون است<BR>و جنون چیزی جز خرابی<BR>و پریشانی ،فهمیدن و اندیشیدن نیست،<BR>دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود<BR>و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند<BR>و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،<BR>دوست داشتن زیبایی های دلخواه را<BR>در دوست می بیند و می یابد.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،<BR>دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،<BR>بی انتها و مطلق.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق در دریا غرق شدن است،<BR>دوست داشتن در دریا شنا کردن.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق بینایی را میگیرد،<BR>دوست داشتن بینایی میدهد.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق خشن است و شدید و ناپایدار،<BR>دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق همواره با شک آلوده است،<BR>دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،<BR>از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،<BR>دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،<BR>که دوست را به دوست می برد.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق تملک معشوق است،<BR>دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،<BR>دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد<BR>ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست<BR>در خود دارد ،داشته باشند.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">در عشق رقیب منفور است،<BR>در دوست داشتن است که:<BR>هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند.<BR>که حسد شاخصه ی عشق است<BR>عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند<BR>و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید<BR>و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و<BR>معشوق نیز منفور میگردد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">دوست داشتن ایمان است و<BR>ایمان یک روح مطلق است<BR>یک ابدیت بی مرز است<BR>از جنس این عالم نیست.</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center">دکتر علی شریعتی</H3></DIV>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>راز شقایق</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/169"/>
        <published>2011-08-19T17:07:51+01:00</published>
        <updated>2011-08-19T17:07:51+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/169</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تب دارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
وصحرا درعطش می سوخت
تمام غنچه ها تشنه…
و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی میسوخت
زره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
وعشق از چهره اش پیدای پیدا بود
زآن چه زیر لب میگفت :
شنیدم سخت شیدا بود
نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود
-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
از آن نوعی </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/169"><![CDATA[<DIV class=pad-mn>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><A href="http://irannab.com/up/"><IMG class=aligncenter border=0 alt="ایران ناب" src="http://irannab.com/up/images/7mprtvm5zhj231w4cg0l.jpg"></A><SPAN id=more-738></SPAN></P>
<H3>شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تب دارم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و و شیدایی</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">وصحرا درعطش می سوخت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">تمام غنچه ها تشنه…</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی میسوخت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">زره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">وعشق از چهره اش پیدای پیدا بود</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">زآن چه زیر لب میگفت :</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">شنیدم سخت شیدا بود</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">-اما-</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">طبیبان گفته بودندش</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">اگر یک شاخه گل آرد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">از آن نوعی که من بودم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بگیرند ریشه اش را و بسوزانند</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">شود مرهم برای دلبرش آن دم شفا یابد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">چنان چه با خودش میگفت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بسی کوه و بیابان را</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بسی صحرای سوزان را</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">به دنبال گلشن بوده و یک دم نیاسوده</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">که افتاد چشم او ناگه به روی من</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بدون لحظه ای تردید</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">شتابان شد به سوی من</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">به آرامی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به راه افتاد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و او میرفت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">ومن دردست او بودم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و او هر لحظه سررا رو به بالا ها</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">تشــــــــکر از خدا می کرد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">پس از چندی هوا چون کوره ی آتش</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">زمین می سوخت&nbsp; ودیگر داشت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">دردستش تمام ریشه ام میسوخت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">به لب هایی که تاول داشت گفت:</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">اما چه باید کرد؟</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">در این صحرا که آبی نیست</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">به جانم هیچ تابی نیست</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">برای دلبرم هرگز دوایی نیست</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و از این گل که جایی نیست</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">خودش هم تشنه بود اما….</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نمی فهمید حالش را</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">چنان می رفت ومن در دست او بودم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و حالا من تمام هست او بودم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">دلم میسوخت اما راه پایان کو؟</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نه حتی آب</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نسیمی در بیابان کو؟</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و دیگر داشت دردستش تمام جان من می سوخت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">-که ناگه-</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">روی زانو های خود خم شد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">دگر از صبر او کم شد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">دلش لبریز ماتم شد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">کمی اندیشه کرد آنگه</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">آه اما….</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">صدای قلب او گویی</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">جهان را زیر و رو میکرد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">زمین و آسمان را پشت و رو می کرد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">وهرچیزی که هرجابود</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">باغم روبرومی کرد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نمی دانم چه می گویم؟</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">به جای آب</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">-خونش را-</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">به من میداد و بر لب های او فریاد:</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بمــــــان ای گل!</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">که تو تاج سرم هستی</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">دوای دلبرم هستی</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بمان ای گل!</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و من ماندم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نشان عشق و شیدایی</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و با این رنگ و زیبایی</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">و نام من</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">-شقایق-</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">شد.</H3></DIV>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>کوچه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/168"/>
        <published>2011-08-18T17:06:27+01:00</published>
        <updated>2011-08-18T17:06:27+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/168</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم …
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی باز هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخ</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/168"><![CDATA[<DIV class=pad-p>&nbsp;</DIV>
<DIV class=post-box-goldskinn>
<DIV class=pad-mn>
<H3 style="TEXT-ALIGN: center"><IMG class=aligncenter border=0 alt="ایران ناب" src="http://irannab.com/up/images/0gsjok69uhwku56wcrc7.gif"></H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم …</H3>
<H3><SPAN id=more-709></SPAN>بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">شدم آن عاشق دیوانه که بودم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">باغ صد خاطره خندید</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">عطر صد خاطره پیچید</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">یادم آمد که شبی باز هم از آن کوچه گذشتیم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">ساعتی بر لب آن جوی نشستیم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">من همه محو تماشای نگاهت</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">آسمان صاف و شب آرام</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بخت خندان و زمان رام</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">خوشه ماه فرو ریخته در آب</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">شاخه ها دست برآورده به مهتاب</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">شب و صحرا و گل و سنگ</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">همه دل داده به آواز شبا هنگ</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">یادم آید تو به من میگفتی:</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">از این عشق حذر کن</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">لحظه ای چند بر این آب نظر کن</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">آب آیینه ی عشق گذران است</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">تو که امروزنگاهت به نگاهی نگران است</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">باش فردا که دلت با دگران است</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">با تو گفتم :</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">حذر از عشق؟</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">ندانم!</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">سفر از پیش تو؟</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">هرگز نتوانم!</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">روز اول که دل من به تمنای تو پرزد</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">چون کبوتر لب بام تو نشستم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">تو به من سنگ زدی</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">من نه رمیدم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نه گسستم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">حذر از عشق ندانم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">سفر از پیش تو هرگز نتوانم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت !</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">اشک در چشم تو لرزید</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">ماه بر عشق تو خندید</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">یادم آید که از تو جوابی نشنیدم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">پای در دامن اندوه کشیدم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نه گسستم نه رمیدم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">بی تو اما …</H3>
<H3 style="TEXT-ALIGN: right">به چه حالی من از آن کوچه گذشتم………</H3></DIV></DIV>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>یک شبی مجنون نمازش را شکست</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/167"/>
        <published>2011-08-17T17:05:19+01:00</published>
        <updated>2011-08-17T17:05:19+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/167</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;


یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست 
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الســـتش کرده بود 
سجده ای زد بر لب درگاه او 
پر زلیلا شد دل پر آه او 
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم 
این تو ولیلای تو… من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم 
دررگ پیدا و </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/167"><![CDATA[<DIV class=date>&nbsp;</DIV>
<DIV class=pad-mn>
<P><A href="http://irannab.com/up/"><IMG border=0 alt="ایران ناب" src="http://irannab.com/up/images/xazpf88fhykp57d3xgip.jpg"></A><SPAN id=more-553></SPAN></P>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">یک شبی مجنون نمازش را شکست</SPAN></H1>
<H1 style="TEXT-ALIGN: right"><SPAN style="COLOR: #000080">بی وضو در کوچه ی لیلا نشست </SPAN></H1>
<H1 style="TEXT-ALIGN: right"><SPAN style="COLOR: #000080">عشق آن شب مست مستش کرده بود</SPAN></H1>
<H1 style="TEXT-ALIGN: right"><SPAN style="COLOR: #000080">فارغ از جام الســـتش کرده بود </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">سجده ای زد بر لب درگاه او </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">پر زلیلا شد دل پر آه او </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">گفت یارب از چه خوارم کرده ای</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">بر صلیب عشق دارم کرده ای</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">جام لیلا را به دستم داده ای</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">وندر این بازی شکستم داده ای</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">نشتر عشقش به جانم میزنی</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">دردم از لیلاست آنم میزنی</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">خسته ام زین عشق دلخونم مکن</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">من که مجنونم تو مجنونم مکن</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">مرد این بازیچه دیگر نیستم </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">این تو ولیلای تو… من نیستم</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">گفت ای دیوانه لیلایت منم </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">دررگ پیدا و پنهانت منم </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">سالها با جور لیلا ساختی </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">من کنارت بودم و نشناختی</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">عشق لیلا در دلت انداختم </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">صد قمارعشق یک جا باختم </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">کردمت آواره ی صحرا نشد</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">گفتم عاقل میشوی اما نشد</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">سوختم در حسرت یک یاربت</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">غیر لیلا بر نیامد از لبت</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">روز و شب اورا صدا کردی ولی…</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">دیدم امشب بـا منی گفتم بلـــی</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">مطمئن بودم به من سر میزنی</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">در حریم خانه ام در میزنی</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">حال این لیلا که خوارت کرده بود</SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">درس عشقش بی قرارت کرده بود </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">مرد راهش باش تا شاهت کنم </SPAN></H1>
<H1><SPAN style="COLOR: #000080">صد چو لیلا کشته در راهت کنم…</SPAN></H1>
<P><SPAN style="COLOR: #000080"><BR></SPAN></P>
<P><SPAN style="COLOR: #000080"><BR></SPAN></P></DIV>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>عشق</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/166"/>
        <published>2011-08-17T08:52:12+01:00</published>
        <updated>2011-08-17T08:52:12+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/166</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.


برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/166"><![CDATA[<IMG title="داستان های عاشقانه,داستان عشقی   www.DavoodOnline.com" alt="داستان های عاشقانه,داستان عشقی" src="http://www.aftabblog.com/uploads/s/sahere/74277.jpg" onload=NcodeImageResizer.createOn(this);>
<P style="TEXT-ALIGN: justify">یک روز آموزگار از <A href="">دانش آموزانی</A> که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟<BR><SPAN id=more-3560></SPAN><BR>برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن <A href="">عشقشان</A> را معنا می کنند.</P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><STRONG><SPAN id=more-2935></SPAN></STRONG></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><STRONG><BR></STRONG></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify">برخی «دادن گل و هدیه» و «<A href="">حرف های دلنشین</A>» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.<BR>در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:<BR>یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.<BR>یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.</P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify">رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر<A href="">،</A> آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.</P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify">داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.<BR>راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر <A href="">زندگی اش</A> چه فریاد می زد؟</P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify">بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!</P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify">راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››</P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify">قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.</P>
<P><STRONG><BR></STRONG></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><A href=""><IMG class=aligncenter title="داستان های عاشقانه,داستان عشقی   www.DavoodOnline.com" alt="داستان های عاشقانه,داستان عشقی" src="http://donavazan.persiangig.com/image/love_resize.gif" width=400 onload=NcodeImageResizer.createOn(this); height=300></A></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center">&nbsp;</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داستان عاشقانه گل صداقت</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/165"/>
        <published>2011-08-15T20:42:11+01:00</published>
        <updated>2011-08-15T20:42:11+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/165</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختر</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/165"><![CDATA[<SPAN style="COLOR: #800000"><SPAN style="FONT-SIZE: small"><STRONG>حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…<BR>با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.<BR>وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،<BR>دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.<BR><SPAN style="COLOR: #993300">مادر گفت:</SPAN> تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.<BR><SPAN style="COLOR: #993300">دختر جواب داد:</SPAN> می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.<BR>روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،<BR>کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…<BR></STRONG></SPAN><IMG alt=http://www.askquran.ir/picture.php?albumid=568&amp;pictureid=4010 src="http://www.askquran.ir/picture.php?albumid=568&amp;pictureid=4010"></SPAN><BR><BR><BR>
<P align=justify><SPAN style="COLOR: #800000"><SPAN style="FONT-SIZE: small"><STRONG>ملکه آینده چین می شود.<BR>دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.<BR>سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه<BR>گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .<BR>روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار<BR>زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .</STRONG></SPAN></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN style="COLOR: #800000"><IMG alt=http://surrealist.persiangig.com/pmo823.JPG src="http://surrealist.persiangig.com/pmo823.JPG" width=270 height=343></SPAN></P>
<P align=justify><SPAN style="COLOR: #800000"><SPAN style="FONT-SIZE: small"><STRONG><SPAN style="FONT-FAMILY: Tahoma"><STRONG><SPAN style="FONT-FAMILY: arial, helvetica, sans-serif"></SPAN></STRONG></SPAN></STRONG></SPAN></SPAN></P><SPAN style="COLOR: #800000"><SPAN style="FONT-SIZE: small"><STRONG><STRONG><STRONG><SPAN style="FONT-FAMILY: Georgia"></SPAN></STRONG></STRONG>لحظه موعود فرا رسید.<BR>شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.<BR>همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.<BR>شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : “گل صداقت”<BR></STRONG></SPAN><IMG alt=http://dl7.glitter-graphics.net/pub/2871/2871777hmb3kcwr1z.gif src="http://dl7.glitter-graphics.net/pub/2871/2871777hmb3kcwr1z.gif"><BR></SPAN>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>آخرین شب (غم انگیز)</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/164"/>
        <published>2011-08-14T18:40:11+01:00</published>
        <updated>2011-08-14T18:40:11+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/164</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>داستان غم انگیز عاشقانه آخرین شبشب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/164"><![CDATA[<SPAN style="COLOR: #ff0000"><STRONG>داستان غم انگیز عاشقانه آخرین شب</STRONG></SPAN><BR>شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :<BR><SPAN style="FONT-SIZE: small"><IMG alt=http://yasamanblog.persiangig.com/image/123-1.jpg src="http://yasamanblog.persiangig.com/image/123-1.jpg" width=270 height=184></SPAN><BR><BR><SPAN style="FONT-SIZE: small"><SPAN style="FONT-FAMILY: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif">سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.<BR><BR>دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.<BR></SPAN><IMG alt=http://www.michaelandson.com/blog/wp-content/uploads/2011/02/writing-letter.jpg src="http://www.michaelandson.com/blog/wp-content/uploads/2011/02/writing-letter.jpg" width=311 height=221><BR><SPAN style="FONT-FAMILY: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif"><BR>یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external>عشق</A> تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external>عشق</A>ی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….<BR></SPAN><IMG alt=http://www.webdesign-guru.co.uk/icon/wp-content/uploads/skull-death-icon.gif src="http://www.webdesign-guru.co.uk/icon/wp-content/uploads/skull-death-icon.gif" width=86 height=124><BR><SPAN style="FONT-FAMILY: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif">پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external>عشق</A> علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند</SPAN></SPAN> ]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>عشق قشنگ و بی کلک (داستان عشق مارمولک)</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/163"/>
        <published>2011-08-13T18:38:53+01:00</published>
        <updated>2011-08-13T18:38:53+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/163</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.
در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.
مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 س</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/163"><![CDATA[<SPAN style="FONT-SIZE: x-small">&nbsp;
<P><IMG alt=http://www.iro.umontreal.ca/~boyerf/temp/notepad++iconconcept.png src="http://www.iro.umontreal.ca/~boyerf/temp/notepad++iconconcept.png"></P></SPAN><SPAN style="FONT-SIZE: small">
<P align=right><SPAN style="COLOR: #008080"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000">خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.</SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #008080"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000">در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.</SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P></SPAN><BR><BR><SPAN style="FONT-SIZE: small">
<P align=right><SPAN style="COLOR: #008080"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000">مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟ </SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #008080"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000">چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!<BR>شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای <A>مارمولک </A>نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟<BR>محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود</SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: center"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P><SPAN style="COLOR: #008080"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-FAMILY: Tahoma"><IMG style="FLOAT: right" alt="" src="http://www.varaminnews.com/fa/wp-content/uploads/2010/09/1267266860.jpg" width=234 height=221></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR><BR>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #008080"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000">مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت<BR></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P>
<P align=right><SPAN style="COLOR: #008080"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #2a405d"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="COLOR: #000000">چه <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external>عشق</A> قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external>عشق</A>ی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟<BR></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></SPAN></P></SPAN>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>درویش پاک (داستانی اخلاقی)</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/162"/>
        <published>2011-08-12T17:37:55+01:00</published>
        <updated>2011-08-12T17:37:55+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/162</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>&amp;nbsp;


زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد.درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
 


دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:
«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک ش</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/162"><![CDATA[<SPAN style="COLOR: #000000"><SPAN style="FONT-SIZE: 8pt">&nbsp;
<DIV>
<P style="MARGIN-RIGHT: 10px"><SPAN style="FONT-SIZE: 8pt">
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد.<BR>درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.</SPAN></P></SPAN>
<P></P></DIV></SPAN></SPAN><SPAN style="COLOR: #000000"><IMG style="CURSOR: -moz-zoom-in" alt=http://www.abrarnews.com/politic/1385/850206/html/016941.jpg src="http://www.abrarnews.com/politic/1385/850206/html/016941.jpg" width=221 height=309><SPAN style="FONT-SIZE: 8pt"> 
<DIV>
<P style="MARGIN-RIGHT: 10px"><SPAN style="FONT-SIZE: 8pt">
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:</SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. <A>تماس</A> با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد:<BR></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="COLOR: #ff0000"><SPAN style="FONT-SIZE: small">« من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی »</SPAN></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="COLOR: #ff0000"><SPAN style="FONT-SIZE: small"><BR></SPAN></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="COLOR: #ff0000"><SPAN style="FONT-SIZE: small"><SPAN style="COLOR: #000000">این داستان یکجورایی حکایت جامعه ماست!نظر شما دوستان چیه؟</SPAN><BR></SPAN></SPAN></P></SPAN></DIV></SPAN></SPAN>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>عشق همه چیز هست</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/161"/>
        <published>2011-08-11T18:35:37+01:00</published>
        <updated>2011-08-11T18:35:37+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/161</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/161"><![CDATA[<P style="MARGIN-RIGHT: 10px"><SPAN style="FONT-SIZE: 8pt">
<P style="MARGIN-RIGHT: 10px"><SPAN style="FONT-SIZE: 8pt">
<P style="TEXT-ALIGN: justify" dir=rtl><IMG alt=http://up.iranblog.com/6/1262656186.jpg src="http://up.iranblog.com/6/1262656186.jpg" width=356 height=267></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify" dir=rtl><SPAN style="FONT-SIZE: small"><SPAN style="COLOR: #000000">زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.<BR>به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»<BR>آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»<BR>زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»<BR>آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»<BR>عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.<BR>شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»<BR>زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»<BR>زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او</SPAN> <SPAN style="COLOR: #000000">ثروت</SPAN><SPAN style="COLOR: #000000"> </SPAN><SPAN style="COLOR: #000000">است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او</SPAN><SPAN style="COLOR: #000000"> </SPAN><SPAN style="COLOR: #000000">موفقیت</SPAN><SPAN style="COLOR: #000000"> </SPAN><SPAN style="COLOR: #ffffff"><SPAN style="COLOR: #000000">است. و نام من <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external target=_blank>عشق</A> است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»<BR>زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»<BR>فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external target=_blank>عشق</A> را دعوت کنیم <SPAN style="COLOR: #000000">تا خانه پر از <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external target=_blank>عشق</A> و محبت شود.»<BR>مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external target=_blank>عشق</A> است؟ او مهمان ماست.»<BR><A href="http://eshgheman.ir/" rel=external target=_blank>عشق</A> بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب </SPAN></SPAN><SPAN style="COLOR: #000000">پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»<BR>پیرمردها با هم گفتند:</SPAN></SPAN></SPAN></P></SPAN>
<P></P>
<DIV style="TEXT-ALIGN: right"><SPAN style="FONT-SIZE: 8pt">
<P style="TEXT-ALIGN: center" dir=rtl><SPAN style="COLOR: #cc3300; FONT-SIZE: medium">« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که <SPAN style="COLOR: #0000ff"><A href="http://eshgheman.ir/" rel=external target=_blank>عشق</A></SPAN> است ثروت و موفقیت هم هست! »</SPAN></P></SPAN></DIV></SPAN><SPAN style="FONT-SIZE: 8pt"><SPAN style="COLOR: #cc3300; FONT-SIZE: medium"></SPAN></SPAN>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>قهوه شور (داستان عاشقانه زیبا)</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/160"/>
        <published>2011-08-10T18:34:27+01:00</published>
        <updated>2011-08-10T18:34:27+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/160</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>سلام به همگی دوستانروز جوانی که گذشت و این ایام و عید رو به همه دوستان مخصوصا بهترینم که الان تو این تعطیلات رفتند شمال(امیدوارم هرجا که باشه بهش خوش بگذره) تبریک میگمبرای این پست یک داستان عاشقانه خیلی زیبا رو میزارم که خالی از لطف نیست مخصوصا اگه با معشوقتون رفتن به کافی شاپ رو تجربه کرده باشیدامیدوارم لذت بببریدموفق باشیدبا آرزوی عشق ابدی برای شما
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…
</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/160"><![CDATA[<SPAN style="FONT-SIZE: small"><STRONG>سلام به همگی دوستان</STRONG><BR>روز جوانی که گذشت و این ایام و عید رو به همه دوستان مخصوصا <SPAN style="COLOR: #ff0000">بهترینم</SPAN> که الان تو این تعطیلات رفتند شمال(امیدوارم هرجا که باشه بهش خوش بگذره) تبریک میگم<BR>برای این پست یک داستان عاشقانه خیلی زیبا رو میزارم که خالی از لطف نیست مخصوصا اگه با معشوقتون رفتن به <STRONG>کافی شاپ</STRONG> رو تجربه کرده باشید<BR><SPAN style="COLOR: #800080">امیدوارم لذت بببرید</SPAN><BR>موفق باشید<BR>با آرزوی <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external target=_blank>عشق</A> ابدی برای شما<BR></SPAN><A><IMG alt=http://up.iranblog.com/images/vnq4cfz8lxwzwzarxs6.jpg src="http://up.iranblog.com/images/vnq4cfz8lxwzwzarxs6.jpg"></A><BR><BR><BR><BR>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از <SPAN style="COLOR: #333333">پسرها </SPAN>دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…</SPAN></P><SPAN style="FONT-SIZE: small"></SPAN>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small"></SPAN><IMG alt=http://www.couponsaver.org/blog_images/throwing-a-huge-fantastic-party-on-a-budget-93.jpg src="http://www.couponsaver.org/blog_images/throwing-a-huge-fantastic-party-on-a-budget-93.jpg" width=114 height=169></P><SPAN style="FONT-SIZE: small"></SPAN>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر <SPAN style="COLOR: #333333">شگفت </SPAN>زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”</SPAN></P><SPAN style="FONT-SIZE: small"></SPAN>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.</SPAN></P><SPAN style="FONT-SIZE: small"></SPAN>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">مکالمه خوبی بود، <SPAN style="COLOR: #333333">شروع </SPAN>خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای <A href="http://eshgheman.ir/" rel=external target=_blank>عشق</A>ی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک </SPAN><IMG alt=http://mayadin.tehran.ir/Portals/0/image/1390/health/SaltShaker.jpg src="http://mayadin.tehran.ir/Portals/0/image/1390/health/SaltShaker.jpg" width=160 height=140><SPAN style="FONT-SIZE: small"><BR></SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.</SPAN></P><SPAN style="FONT-SIZE: small"></SPAN>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره <SPAN style="COLOR: #333333">قهوه </SPAN>نمکی بخورم.</SPAN></P>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><IMG alt=http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/4/41/hasda104.jpg src="http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/4/41/hasda104.jpg" width=342 height=231></P><SPAN style="FONT-SIZE: small"></SPAN>
<P style="TEXT-ALIGN: justify"><SPAN style="FONT-SIZE: small">اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد <SPAN style="COLOR: #ff0000"><STRONG>“شیرینه”</STRONG></SPAN></SPAN></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>قلب عاشق</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/159"/>
        <published>2011-08-09T22:19:36+01:00</published>
        <updated>2011-08-09T22:19:36+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/159</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او ب</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/159"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: center"><IMG class=aligncenter alt="" src="http://daftareshghe.com/love/dastnaeasheghane.jpg"></P>
<P><SPAN id=more-2036></SPAN></P>
<P>روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.<BR>جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.<BR>ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین&nbsp; گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟<BR>مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .<BR>پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام،&nbsp; من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها&nbsp; بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟<BR>مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .<BR>مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود…</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داستان عاشقانه غمگین </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/158"/>
        <published>2011-08-08T17:18:34+01:00</published>
        <updated>2011-08-08T17:18:34+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/158</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/158"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: center"><IMG alt="" src="http://daftareshghe.com/love/dastnaeasheghane.jpg"></P>
<P><SPAN id=more-2073></SPAN></P>
<P>در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.<BR>دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.<BR>در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.<BR>روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.<BR>دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.<BR>دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.<BR>زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.<BR>ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.<BR>زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟<BR>پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.<BR>چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.<BR>مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟<BR>پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.<BR>مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟<BR>مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.<BR>پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟<BR>پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟<BR>کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::<BR>معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>داستان عاشقانه قرار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/157"/>
        <published>2011-08-07T18:16:58+01:00</published>
        <updated>2011-08-07T18:16:58+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/157</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>

صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین…نشسته بودم رو نیم‌کت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می‌پژمرد.طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، ی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/157"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: center"><IMG alt="" src="http://daftareshghe.com/love/dastnaeasheghane.jpg"></P>
<P><SPAN id=more-2144></SPAN></P>
<P>صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد. آن‌طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین…<BR>نشسته بودم رو نیم‌کت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سر خم کرده داشت می‌پژمرد.<BR>طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.<BR>گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به در پارک، صِداش از پشت سر آمد.<BR>صدای تند قدم‌هاش و صِدای نفس نفس‌هاش هم.<BR>برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صدام می‌کرد.<BR>آن‌طرف خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پشت‌م بش بود. کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.<BR>تندی برگشتم. دیدمش. پخش خیابان شده بود. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمت جوویِ کنارِ خیابان.<BR>ترس‌خورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.<BR>مبهوت.<BR>گیج.<BR>منگ.<BR>هاج و واج نِگاش کردم.<BR>توو دست چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نگام رفت ماند روو آستین مانتوش که بالا شده، ساعتش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعت خودم را سکید.<BR>چهار و چهل و پنج دقیقه!<BR>گیج&nbsp; درب و داغان نگا ساعت راننده‌ی بخت برگشته کردم. عدل چهار و پنج دقیقه بود!</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>مرد بی جان</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.romance69.mihanblog.com/post/156"/>
        <published>2011-08-06T18:15:02+01:00</published>
        <updated>2011-08-06T18:15:02+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.romance69.mihanblog.com/post/156</id>
        <author>
            <name>mehdi 69</name>
        </author>
        <summary>

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمیروی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیواریک جایی شبیه دل خودش ،کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،خیابان ساکت بود ،فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زددر پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها راصورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبردصدای گام هایی آمد و .. رفت ،مرد با خودش فکر کرد ،</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.romance69.mihanblog.com/post/156"><![CDATA[<P style="TEXT-ALIGN: center"><IMG alt="" src="http://daftareshghe.com/love/kadr2.gif" width=378 height=52></P>
<P><SPAN id=more-2207></SPAN></P>
<P>مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی<BR>روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار<BR>یک جایی شبیه دل خودش ،<BR>کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،<BR>کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،<BR>دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،<BR>خیابان ساکت بود ،<BR>فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد<BR>در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را<BR>صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،<BR>هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،<BR>مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد<BR>صدای گام هایی آمد و .. رفت ،<BR>مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،<BR>خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،<BR>اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،<BR>مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،<BR>معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،<BR>به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،<BR>گفته بود : – بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …<BR>فاطمه باز هم خندیده بود ،<BR>آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،<BR>برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،<BR>تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،<BR>آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،<BR>رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،<BR>مثل فروختن یک دانه سیب بود ،<BR>حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،<BR>پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد<BR>یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،<BR>پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،<BR>صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،<BR>- داداش سیگار داری؟<BR>سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،<BR>نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم<BR>چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :<BR>- پولام .. پولاااام ،<BR>صدای مبهم دلسوزی می آمد ،<BR>- بیچاره ،<BR>- پولات چقد بود ؟<BR>- حواست کجاست عمو ؟<BR>پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،<BR>جای بخیه های روی کمرش سوخت ،<BR>برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،<BR>بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،<BR>دل برید ،<BR>با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،<BR>…<BR>- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …<BR>چشمهاشو باز کرد ،<BR>صبح شده بود ،<BR>تنش خشک شده بود ،<BR>خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،<BR>در بانک باز شد ،<BR>حال پا شدن نداشت ،<BR>آدم ها می آمدند و می رفتند ،<BR>- داداش آتیش داری؟<BR>صدا آشنا بود ، برگشت ،<BR>خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،<BR>چشم ها قلاب شد به هم ،<BR>فرصت فکر کردن نداشت ،<BR>با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،<BR>- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …<BR>جوان شناختش ،<BR>- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …<BR>پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….<BR>افتاد روی زمین ،<BR>جوان دزد فرار کرد ،<BR>- آییی یی یییییی<BR>مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،<BR>دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،<BR>- بگیریتش .. پو . ل .. ام<BR>صدایش ضعیف بود ،<BR>صدای مبهم دلسوزی می آمد ،<BR>- چاقو خورده …<BR>- برین کنار .. دس بهش نزنین …<BR>- گداس؟<BR>- چه خونی ازش میره …<BR>دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش<BR>دستش داغ شد<BR>چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،<BR>سرش گیج رفت ،<BR>چشمهایش را بست و … بست .<BR>نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،<BR>همه جا تاریک بود … تاریک .<BR>………<BR>همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :<BR>- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .<BR>همین ،<BR>هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،<BR>نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد<BR>مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،<BR>بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،<BR>انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،<BR>شاید فاطمه هم مرده باشد ،<BR>شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،<BR>کسی چه میداند ؟!<BR>کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟<BR>زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،<BR>قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست<BR>قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .</P>]]></content>
    </entry>
</feed>

